تولد

 

فردا روز تولدمه،دو روز مونده به تولدم از طرف خواهرم وهمسرش به رستوران دعوت میشم ،قبل از رفتن به رستوران،میرم خونشون و کلی با دیبا بازی میکنم  انقدر از بودن در کنارش لذت میبرم که دیبا دیگه بغل مامانش نمیره و میگه: نه ،یعنی نمیام.

وحالا امشب شب تولدمه ،کلی از دوستان و آشنایان وحتی اونایی که فکرشون هم نمیکردم بهم تبریک میگن.امسال اولین سالیه که دیگه کسی نیست هر روز بهم زنگ بزنه و  قبل از تولدم بگه سپیده 6 روز دیگه تولدته ،5 روز دیگه ،4 روز دیگه  ..... و قرار بیرون رفتن  بذاریم و تولدمو تبریک بگه و کلی کادو ازش بگیرم.فاطمه جونم همیشه به یادتم وخیلی دوست دارم ،میدونم که پیش خدا بیشتر از اینجا بهت خوش میگذره چون انقدر خوب بودی که حالا داری نتیجشو میبینی

ساعت 1 شبه و باران تند بهاری میباره و به شیشه ها میخوره ،پنجره اتاق رو باز میکنم تا بوی بارون فضای اتاقمو پر کنه .و من به یاد یکی دیگه از نعمتهای خوب خدا میفتم

/ 2 نظر / 10 بازدید
آزیتا

وای سپیده جان منو ببخش . تولدت هزار هزار بار مبارک باشه . این فراموشی منو بذار به حساب سه روز کار سه روز درس و بقیه اش بچه وزندگی و... . واقعا شرمنده ام. خیلی هم متاسفم از اینکه امسال دوستت پیشت نیست .

سپیده

مرسی آزیتا جونم.ولی یه عالمه دوستای خوب دیگه دارم که بهم تبریک بگن. دوست دارم دوست خوبم