اتوبوس

ساعت 6:30 صبحه .توی اتوبوس نشستم . خلوته تمام پنجره ها بازه .از مسیری که عبور میکنیم اطرافش پر از پارکه.باد خنکی میاد و مدام میخوره تو صورتم.دلم میخواد با همین سرعت بره و توی هیچ ایستگاهی توقف نکنه.برای لحظاتی هم که شده کم خوابیها و خستگیها و درد زانو و کمردردی  رو که از یک هفته قبل شروع میشه فراموش میکنم.

این روزا همش در تکاپو و خرید هستم برای روز شنبه پنجم مرداد که میخوام برم نامزدی خواهر زادم.دیروز عصری رفتم خونه خواهرم و یه سرویس طلا خریدم.خیلی خوشگله.

همین جوری روزها مثل برق و باد میگذره.نمیدونم برای همه همینطوره.بچه تر که بودم همش میگفتم پس من کی بزرگ میشم چقدر دیر میگذره.ولی حالا...

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
آزیتامامان آرتین

مبارکه مبارکه. ما منتظر روزی هستیم که بیای و از تجربیات خودت در زندگی مشترک بنویسی.

سلام همسایه های2

سلام.لطف می کنی به آدرس زیر بری و به وب من رای بدی.ممنون[گل] www.night-skin.com/topblog/