ملاقات

امروز رفتم ملاقات فاطمه تازه از اتاق عمل اومده بود اون دستگاهای تنفسی رو که به دهانش وصل بود رو باز کرده بودن و اینبار از طریق سوراخی که توی گلوش ایجاد کرده بودن  و به یه عالمه لوله وصل بود تنفس میکرد دستهاش خشک و چروکیده بود فقط نگاهش میکردم چند بار هم صداش کردم ولی هیچ جوابی نداد فقط چشمهاش تا نیمه باز شد و دوباره بسته شد .خانواده فاطمه هیچ حرفی نمیزدن فقط گریه میکردن خیلی خودمو کنترل کردم و گریه نکردم از همشون خداحافظی کردم و به زهرا گفتم که من یه نذری کردم که مطمعمنم  حتما حالش خوب میشه اشک توی چشمهاش جمع شد و من دیگه ادامه ندادم

من با فاطمه خیلی بیرون میرفتم همه خریدهامونو با هم میرفتم کیف.کفش . مانتو .لباس............ دیگه نمیتونم ادامه بدم اشکها اجازه نمیدن صفحه  کی برد رو ببینم فقط و فقط از خدا میخوام که حالت خوب خوب بشه فاطمه عزیزم

/ 0 نظر / 10 بازدید