خسته ام از لبخند اجباری خسته ام از حرفای تکراری
خسته از خواب فراموشی زندگیبا وهم بیداری
این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی
سرگذشت بیسرانجام گمشدن تو فصل طوفانی
حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمیکردیم
همینهروز روشن هم پی خورشید می گردیم
نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست
نهبا دیدن نه با گفتن به قدر لحظه راهی نیست
من و تو گم شدیم انگار تو این دنیایوارونه
که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه
سراغ عشقو می گیریم تو اشکگریه ی آخر
تو دریای ترک خرده میون موج خاکست

 شاعر رو نميدونم ولي خوانندش :احسان خواجه اميري

/ 3 نظر / 4 بازدید
رز سفيد-زهرا

همه آهنگهايی که احسان ميخونه قشنگن راستی چيکار کردی با جراحی بينی؟

سپیده

دکتری که میخواستم برم پیشش از مسافرت اومده.قراره فردا برم عکس و سی تی اسکنمو نشون بدم.

محمد

شعر خيلی قشنگی رو انتخاب کردی ملوم سليقت عاليه خوشال ميشم نظرتو درباره ی بلاگم بدونم بهم سر بزن